خوش نوايي داشت ياد كودكي اي خوش آن ايام شاد كودكي
مي زديم از بام بر بام فلك قهقهه هاي خنده هاي با نمك
چون غزالي تشنه كام و خسته پا لب نهاديم از بر لب سر چشمه ها
از درو ديوار و بام خانه ها مي پريديم از پس پروانه ها
از سر جان مي دويدم چون شكار تا سر چشمه هاي چشمه سار
با عصاي خشك بابا بي خبر چون عصا خم مي شديم در رهگذر
با كلامش از لب رودخانه ها ماهي آورديم براي خانه ها
خانه همسايه را در مي زديم با فضولي هركجا سر مي زديم
مي كشانيدم به روي پشت بام دختر همسايه را با يك سلام
خانه ها پر مي شد از سوتمان يا نخودچي يا كه گردو قوتمان
گاه گاهي هم با باغي مي زديم از درختي بر ، زاغي مي زديم
نام خود را روي آجر مي زديم با خيال خود كسي بر مي زديم
بارها كرديم تهي از پر دلي حوض مسجد را پي ماهي گلي
با طناب رخت مادر پشت بام مي تنيديم از براي گربه دام
دزدكي چادر نماز مادران پاره مي كرديم براي بادبان
هركه باري بود بارش مي شديم هركه خم مي شد سوارش مي شديم
با عصا و عينك مادربزرگ گه گهي اشتر شديم و گاه گرگ
ني سواري بود و بازي كارمان لاابالي بچه اي سردارمان
روز جمعه بازي هفت سنگ بود شنبه و يكشنبه را هم جنگ بود
روز ديگر بانواي چاوشي مي كشيديم بهر هم لشگر كشي
عيد ها سر مي رسيد از راه دور سفره ها پر مي شد از شيرين و شور
از شميم عود پر مي شد فضا هم شميم عود بود و هم غذا
شادي از هر خانه اي لبريز بود بوي خاك خانه شوانگيز بود
مادران آباد بادا خانه شان وه چه شيرين بود حرف و چانه شان
حرفشان پربود، خالي از دروغ خامه شان چون خامه بود و دوغ، دوغ
وحشت دور از سر او خانه شان مي كند هر دم مرا ديوانه شان
یاد کودکی...ما را در سایت یاد کودکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79